![]() |
![]() |
|
| زندگی اجبار است...مرگ انتظار است...عشق یکبار است...جدایی دشوار است. |
جمله ايي ازت شنيدم توي آخرين تماسم مثل يه غريبه گفتي من تو رو نمي شناسم با يه لحن بي تفاوت زندگيمو تيره كردي گفتي ممنون ميشم از تو اگه ديگه بر نگردي با شنيدنش شكستم به كسي چيزي نگفتم با خودم قرار گذاشتم ديگه ياد تو نيفتم داشتم از غمت ميمردم تو سكوت مرگبارم واسه تو ازت گذشتم .فكر نكن دوست ندارم مي دونم كه از نبودم جامو خالي حس نكردي من جواب ازت گرفتم به چه لحن تند و سردي آخه من چطور عزيزم ديگه نشنوم صداتو فكر نكن كه بردم از ياد لحن خوب خنده هاتو لاقل برامون اي كاش مونده بود يه راه آشتي حيف از اينكه واسه خوبي هيچ راهي نذاشتي آرزوي رفته بر باد. من مزاحمت نميشم آخرش نشد بموني واسه هميشه پیشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
من عشق رادرتو تورادردل دل رادرموقع تپيدن وتپيدن را به خاطرتودوست دارم................ من غم رادرسكوت سكوت رادرشب شب رادربستر وبستررابه براي انديشيدن به خاطرتودوست دارم................ من بهار رابه خاطر شكوفه هايش زندگي رابه خاطرزيبايي اش وزيبايي اش رابه خاطرتودوست دارم................ من دنيا رابه خاطرخدايش خدايي كه توراخلق كرده دوست دارم
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
ميدانم كه نيستي ،ميدانم كه ديگر حتي يادي از من نميكني ،ميدانم كه به فكرم نميخوابي .ميدانم ......
ميدانم كه رفتي ،رفتي به سمت خاطره ها ، تو هم شدي برايم يه رويا روياي كه بايد در عالم خيالم جستجويت كنم تو رفتي من هم به خاطر اينكه دوستش داشتم تلاشي براي ماندنت نكردم ....... چون ميدانستم چه جوابي داشتي ....... چون دوست نداشتم روي حرفت حرف بزنم ،دوست نداشتم مخالف ميلت كاري كنم ................... تو رفتي تمام روياهاي منو سپردي به خيالم ،سپردي به دست زمان ..... برو من حرفي ندارم ولي فقط يادت باشد كه من دوستش داشتم من همون ستاره اي بودم كه شب ها به دورت كه همچون ماه بودي ميچرخيدم ............ برو تو هم بشو يكي از آرزوهاي دست نيافتني....... ولي اين اجازه بهم بده كه هميشه براي خوشبختيت دعا كنم ، عشق تو را براي هميشه در دلم به امانت داشته باشم ولي نه امانتي كه برگشتي داشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
چه دردی است ميان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن برای ديگران چون كوه بودن ولی در ذهن خود آرام شكستن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .
فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
مرگ ان نیست که ناگاه تو را درگیرد
مرگ ان است که دلبر زتو دل برگیرد
لذت ان است که دلبر به تو از مهر و وفا
نظر اندازد و بردارد از سر گیرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
در درون ذهن من هر گر نمي ميرد كسي مرگ احساس مرا ماتم نمي
گيرد كسي رفته ام سالها از خاطرات اين و آن يك سراغ ساده هم از من نمي گيرد كسي غرقه گشتم در درون موج هاي حادثه از براي ياريه من بر نمي خيزد كسي شانه هاي عاشقان گر تكيه گاه اشكهاست پس چرا بر شانه ام اشكي نمي ريزد كسي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
بچه ها این متنی که می خو نید ماله یه عاشق دل شکسته است. یه نفر که تموم زندگیش شده بود یه دختر. پای همه چیزش وایستاد. اما فهمید که اون دختر عقد کرده ی کسی بوده .... جزئیاتش رو نمی نویسم..خودتون شعری که شب عروسی دختره نوشته رو بخونید...
هیچ عجب دارم یارب تو خموشی مگر در خود نمی جوشی گمان دارم تو هم با نوعروس خویش گرم عشرت و نوشی وگرنه کز خدا آنرانمی داند وخاموش میگردد من امشب از همه بیزار بیزارم مرا امشب باخدای خویش تنها بگذارید شما انرا نمیدانید عروسی راکه سوی حجله می بردند نگارم بود همین امروز کنارم بود در آغوش و قرارم بود خداوندا به دامادش بگو عروسش با ما عهد وپیمان بست در و دیوارشان پس چرا امشب چراغان است نگارم شاد و خندان است خداوندا چرا مردم ره ان خانه بامعشوق می پویند در ان خانه به جز نفرت چه می جویند بمیرند ان کسانی که امشب یکصدا با هم مبارکباد می گویند مبارک نیست مبارک نیست بی پایان ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
خیلی وقته سایتو بر سر ندارم چشم به در دارم و ازت خبر ندارم خیلی وقته زیر رگبار محبت پای رفتن دارم و همسفر ندارم تو برام همه کسی تو برام همنفسی نمیدونم که چرا تو به من نمی رسی جای امن بودنم گرمی اغوش توست دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست کی به تو گفته دیگه تورو نمی خوام؟! کی به تو گفته دیگه دوست ندارم؟! بودن تو برای من مثل تولدی دوبارست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
اي کاش آهنگ محبت بودم و برايت آهنگ عشق را مي سرودم اي کاش قطره اشک بودم از چشمهايت جاري مي گشتم در لبانت جان مي گرفتم و در آخر گونه هايت جان مي دادم ولي افسوس که نه آهنگ هستم و نه اشک.... چشمهاي پر مهرت , ولي هر چه هستم حقيرتم و تا آخرين قطره خون دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن و تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از : « از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش » « تو را عاشقانه مي پرستم » « مراقب خودت باش » اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره « هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم » پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد...
آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من امده باشد رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد: دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
تعبير عشق زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم با وضوئي با دعايي با خدا تقدير کرد کاش ميشد لحظه ها را قاب کرد روزهاي تيره را خواب کرد....
از خدا خواستم ... از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد، خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي. از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد، خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است. از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري. از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر می کند خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
آي اي خنك باد سحر واسش ببر تو اين خبر بگو كه من تا آخرين خيره بودند چشام به در ثانيه ي نهم كه رفت مونده فقط يه ثانيه سرت سلامت نازنين از من يه لحظه باقيه قسمت نشد ببينمت شايد كه لايق نبودم منتظرت موندم يه وقت نگي كه عاشق نبودم ثانيه ي ده گل ياس راحت شدم ديگه خلاس آزاد شدم بيام پيشت بي واهمه بي هيچ هراس قشنگ ترين ثانيه ها اين د تا بود كه زود گذشت روياي شيرين بود و ناز چون با خيال تو گذشت
هميشه اينگونه بوده کسي رو که خيلي دوست داري زود از دست ميدي بيش از اونکه خوب نگاهش کني پيش از اونکه تمام حرفهايت رو به اون بگي وقتي از هر روز بيشتر به اون نياز داري وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کاملا بر تن نکردي ناباورانه او را در کنارت نميبيني فکر ميکردي خنده کنان دست در دست او به ان سوي نرده هاي اسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه کند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال افتاب آسمان را جستجو ميکرد ناگهان ستاره اي چشمک زد! آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
گفتم تو شيرين مني ... گفتا تو فرهادي مگر؟؟؟ ...
گفتم خرابت ميشوم ... گفتا تو آبادي مگر؟؟؟ ... گفتم ندادي دل به من ... گفتا تو جان دادي مگر؟؟؟ ... گفتم ز کويت ميروم ... گفتا تو آزادي مگر؟؟؟ ... گفتم فراموشم نکن ... گفتا تو در يادي مگر؟؟؟
امدي با تاب گيسو تا بيتابم کني زلف بر يک سو زدي تا غرق مهتابم کني اتش از برق نگاهت ريختي بر جان من خواستي تا در ميان شعله ها ابم کني رفتي از پيشم که دور از چشم خود تا نيمه شب با نداي لالاي گريه ها خوابم کني ....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی واونی که نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت اونیکه داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من بودم یکی خواست ویکی نخواست اونیکه خواست توبودی واونیکه بی توبودن رو نخواست من بودم یکی آوردویکی نیاورد اونیکه آورد توبودی واونیکه جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم یکی بردویکی باخت اونیکه برد توبودی واونیکه دل به تو باخت من بودم یکی گفت ویکی نگفت اونیکه گفت تو بودی اونیکه به هیچکس غیر از تو دوست دارم و نگفت من بودم یکی موندو یکی نموند اونیکه موند تو بودی اونیکه بی تو نموند من بودم
تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
آنگاه که.......... ضربه های تیشه زندگی را
خورشید سعادت را بر آسمان خانه شما می بینم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
چشم وقتي زيباست که ماله اشک باشه اشک وقتي زيباست که براي عشق باشد عشق وقتي زيباست که براي تو باشد تو وقتي زيبايِي که براي من باشي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
عکس خوشبختی بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت نقاشي كن عكس خورشيد را و در پشت پنجره سرد تنهاييم بگذار تا كه بر من بتابد و روح يخبستهام را حرارتي جاودانه بخشد بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت نقاشي كن امواج آبي دريا را تا ماهي كوچك قلبم در آن آرامش آبي از حس بيتابي رها گردد نقاشي كن عكس چابك عشق را تا مرا ببرد ببرد به آنجايي كه فقط تو باشي و من باشم و عشق و نور برايم نقاشي كن نم نم باران را تا شورهزار خشك دلتنگيام دشتي سرسبز گردد
از طرف یاسر جونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط فاطمه جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام . من فاطمه متولد 20/10/1369 هستم.سال سوم ریاضی فیزیک.ورود همه ی عزیزان رو به وبلاگم خوش آمد میگم با من در تماس باشید.دوستون دارم.منتظر نظرای خوشگلتون هستم.فعلا بابای...
|
| پیوندها |
|
نوشته های یه دختر ایرونی عزیز دلم فاخره عاشقی(پیمان جون) دست نوشته های پریسا جون بغض جمعه ها الهام جون سیه چشم پاییز طلایی عاشق دل شکسته دهستان یکرنگی عکسهای جالب |
|
RSS
|